مولانا جلال الدين محمد بلخی » غزليات » زهی عشق زهی عشق که ماراست خدايا
 
 
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم! چه گرميم! ازين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهی ماه زهی ماه زهی بادۀ حمرا
که جانرا و جهان را بياراست خدايا
زهی شور ! زهی شور ! که انگيخته عالم
زهی کار ! زهی کار ! که آنجاست خدايا
فرو ريخت فرو ريخت شهنشاه سواران
زهی گرّد زهی گرّد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدانسان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر کوی ز هر کوی يکی دود دگرگون
دگر بار دگر بار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چرائيم؟
چه بندست! چه زنجير! که برپاست خدايا
چه نقشيست! چه نقشيست! درين تابه ی دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
 
  شعر قبلی
  متن قابل چاپ
شعر بعدی 
Web Hosting by: Brinkster