مولانا جلال الدين محمد بلخی » غزليات » هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
 
 
هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وا رهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
خاک سيه بر سر او کز دم تو تازه نشد
يا همگی رنگ شود، يا همه آوازه شود
هر کی شدت حلقهٔ در زود برد حلقهٔ زر
خاصه که در باز کنی، محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوينده شود
خاک چه دانست که او غمزۀ غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقهٔ صالح چو ز کُه زاد يقين کشت مرا
کوه پی مژدۀ تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش، ور خمشی تلخ بود
آنچه جگر سوزه بود، باز جگر سازه شود
 
  شعر قبلی
  متن قابل چاپ
شعر بعدی 
Web Hosting by: Brinkster