مولانا جلال الدين محمد بلخی » غزليات » بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 
 
بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد اين دلم، جای دگر نمی شود
ديدۀ عقل مست تو، چرخهٔ چرخ پست تو
گوش طرب بدست تو، بی تو بسر نمی شود
جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند، بی تو بسر نمی شود
خُمر من و خُمار من، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من، بی تو بسر نمی شود
جاه و جلال من تويی، ملکت و مال من تويي
آب زلال من تويی، بی تو بسر نمی شود
گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روي
آن منی، کجا روي؟ بی تو بسر نمی شود
دل بنهند بر کنی، توبه کنند بشکني
اين همه خود تو ميکنی، بی تو بسر نمی شود
بی تو اگر بسر شدی، زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدی، بی تو بسر نمی شود
گر تو سری قدم شوم، ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم، بی تو بسر نمی شود
خواب مرا ببستهٔ، نقش مرا بشستهٔ
وز همه ام گسستهٔ، بی تو بسر نمی شود
گر تو نباشی يار من، گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من، بی تو بسر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر زغم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود
هر چه بگويم ای سند، نيست جدا ز نيک و بد
هم تو بگو به لطف خود، بی تو بسر نمی شود
 
  شعر قبلی
  متن قابل چاپ
شعر بعدی 
Web Hosting by: Brinkster