مولانا جلال الدين محمد بلخی » غزليات » شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 
 
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سيم برم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چيز دگر ار خواهی چيز دگرم آمد
آن راه زنم آمد، توبه شکنم آمد
وان يوسف سيمين بر، ناگه ببرم آمد
امروز به از دينه، ای مونس ديرينه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جستم، دی من بچراغ او را
امروز چو تنگ گل، بر رهگذرم آمد
دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر
زان تاج نکو رويان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بين، وان خمر خمارش بين
وان هضم و گوارش بين چون گل شکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حيات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سليمانم کانگشتريم دادي
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
يارب چه سعادتها که زين سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح درين عالم
وقتست که بر غرم چون شير نرم آمد
بيتی دو بماند اما، بردند مرا جانا
جايی که جهان آنجا بس مختصرم آمد
 
  شعر قبلی
  متن قابل چاپ
شعر بعدی 
Web Hosting by: Brinkster