مولانا جلال الدين محمد بلخی » غزليات » دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
 
 
دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
رخ فرسودۀ زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت، دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف دريای تو دارد
ز تو هر هديه که بردم، بخيال تو سپردم
که خيال شکرينت فرّ و سيمای تو دارد
غلطم گر چه خيالت بخيالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صد برگ بپيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پيش فکنده چو گنهکار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابهٔ حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست بدستی، همه جا جای نشستی
خنک آن بی خبری که خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشايی ز ره بام در آيم
که زهی جان لطيفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام بر آيم، به دو صد دام در آيم
چه کنم؟ آهوی جانم سر سودای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون، بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره بذره غم غوغای تو دارد
سوی تبريز شو ای دل، بر شمس الحق مفضل
چو خيالش بتو آيد که تقاضای تو دارد
 
  شعر قبلی
  متن قابل چاپ
شعر بعدی 
Web Hosting by: Brinkster